|
مالیخولیای یک زن
|
در را پشت سرش می بندد از خستگی کیسه های خرید را کنار پایش میگذارد تا نفسی تازه کند دستش را میمالد و نفس عمیقی میکشد
کیسه ها را دوباره بلند میکند سرش را پایین می اندازد تا نگاهش به اینه نیفتد اما دقیقا روبروی اینه می ایستد همیشه از دیدن زن درون اینه وحشت زده میشود اما باز هم اشتیاقی گنگ او را سمت زن خسته ی درون اینه میکشد
به اینه نگاه میکند کیسه های خرید از دستش می افتد میوه ها روی فرش پخش میشوند
به زن دورن اینه خیره میشود
زیاد خودش را دورن اینه دیده زمانی که قبل از بیرون رفتن اخرین نگاه را در اینه میکند تا میزان اثر کرم های روشن کننده را روی سیاهی دور چشمش مقایسه کند یا زمانی که همکار شوهرش که به زن نظر خاصی دارد مهمانشان باشد ساعت ها مقابل اینه می ایستد تا ارایشش را با رنگ روسری هماهنگ کند تا جوان تر به نظر بیاید و لبخندش را امتحان میکند تا چهره اش زیباتر شود یا حتی وقتی باید به مدرسه دخترش برود و جلوی اینه مقنعه را روی سرش مرتب میکند و زیر لب غر میزند همه ی این زمان ها زن درون اینه دور میشود ان قدر دور که زن حتی نگاه خسته ی زن را فراموش میکند
اما این لحظات که زن درون اینه برمیگردد و با لجاجتی عمیق نگاه خیره ی زن را میطلبد پاهای زن سست میشود و با هراس به اینه نگاه میکند
در نگاه زن دورن اینه هیچ چیز ترسناکی نیست اما زن میترسد دستش را روی چین های گوشه ی چشمش میکشد
صدای تلفن بلند میشود زن از جایش تکان نمیخورد
-سلام خوبی؟ خواستم بهت بگم امشب همکارم با خانمش میان خونمون اگه چیزی لازم داری بگو بخرم
فکر میکند به میوه ها که رو ی زمین پخش شده اند و این که چه غذایی اماده کند تا همه از دستپختش تعریف کنن و ...
تصویر زن درون اینه تار میشود روی صورت زن درون اینه قطره اشکی برق میزند
حالا تو اونجایی
زیر یه دنیا خاک
من اینجام زیر یه آوار غصه
من سردمه
تو هم سردته ؟
همه جا سفید بود
برف می اومد
از تو فقط یه تل خاک برامون موند
بیا باز هم برام حرف بزن سمیه.......
یادم نیست
تو یادته؟
توی خانه ی تشکل ها بود فکر کنم
چه جسور بودی
چه شاد
چه محکم و قوی
کم کم باهات دوست شدم
دردات اون قدر زیاد بود که باورم نمیشد چطور تحمل میکنی
یادته توی اون روزای سخت چه قدر باهات موندم؟
سمیه
سمیه
باورم نمیشه
باورم نمیشه
تو نمیمیری
هیچ وقت نمیمیری
گفتن فردا بیام میخوان ترو توی خاک بذارن
دارم دیوونه میشم
نه همش دروغه
تو نمیمیری
من فردا چطوری تو چشمای مادرت نگاه کنم
چه قدر درد کشیدی توی زندگیت
کاش یه کم فقط یه کم زندگیت شاد تر بود
خدا.........
یه جای دیگه شاید
بهتون خبر میدم
شاید.....
نا امیدم کردی خدا نا امیدت نکنه
من حقمه هر چی تو بگی اما خواهر نه
یکی بیاد بهم بگه این همه بیعدالتی خدا برای چیه؟
اگه بهت شک کنم تقصیر خودته
آهای هنوز خوابیدی؟
به توام میگن خدا!
باهات قهرم.........
خواستم به مناسبت روز تولد قالب وبلاگمو عوض کنم اما از بس بیریخت بودن که همین بهتره
ممنونم که این همه برای تولدم زحمت کشیدی![]()
حرفهای خصوصی دارم یه دنیا!![]()
اون قدر بهش علاقه مند شدم که از اومدن به اینترنت هم قشنگ تر شده حتی از آهنگ گوش دادن!
تو گفتی باید تغییر کنم اما برای درست شدن یه چیزایی فقط باید دوباره به دنیا اومد