تبليغاتX
 سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم ماه مهر
مالیخولیای یک زن

در را پشت سرش  می بندد از خستگی کیسه های خرید را کنار پایش میگذارد تا نفسی تازه کند دستش را میمالد و نفس عمیقی میکشد

کیسه ها را دوباره بلند میکند سرش را پایین می اندازد تا نگاهش به اینه نیفتد اما دقیقا روبروی اینه می ایستد همیشه از دیدن زن درون اینه وحشت زده میشود اما باز هم اشتیاقی گنگ او را سمت زن خسته ی درون اینه میکشد

به اینه نگاه میکند کیسه های خرید از دستش می افتد میوه ها روی فرش پخش میشوند

به زن دورن اینه خیره میشود

زیاد خودش را دورن اینه دیده زمانی که قبل از بیرون رفتن اخرین نگاه را در اینه میکند تا میزان اثر کرم های روشن کننده را روی سیاهی دور چشمش مقایسه کند یا زمانی که همکار شوهرش که به زن نظر خاصی دارد مهمانشان باشد ساعت ها مقابل اینه می ایستد تا ارایشش را با رنگ روسری هماهنگ کند تا جوان تر به نظر بیاید و لبخندش را امتحان میکند تا چهره اش زیباتر شود یا حتی وقتی باید به  مدرسه دخترش برود و جلوی اینه مقنعه را روی سرش مرتب میکند و زیر لب غر میزند همه ی این زمان ها زن درون اینه دور میشود ان قدر دور که زن حتی نگاه خسته ی زن را فراموش میکند

اما این لحظات که زن درون اینه برمیگردد و با لجاجتی عمیق نگاه خیره ی زن را میطلبد پاهای زن سست میشود و با هراس به اینه نگاه میکند

در نگاه زن دورن اینه هیچ چیز ترسناکی نیست اما زن میترسد دستش را روی چین های گوشه ی چشمش میکشد

صدای تلفن بلند میشود زن از جایش تکان نمیخورد

-سلام خوبی؟ خواستم بهت بگم امشب همکارم با خانمش میان خونمون اگه چیزی لازم داری بگو بخرم

فکر میکند به میوه ها که رو ی زمین پخش شده اند و این که چه غذایی اماده کند تا همه از دستپختش تعریف کنن و ...

تصویر زن درون اینه تار میشود روی صورت زن درون اینه قطره اشکی برق میزند  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط راحله  | 

تموم شد

حالا تو اونجایی

زیر یه دنیا خاک

من اینجام زیر یه آوار غصه

من سردمه

تو هم سردته ؟

همه جا سفید بود

برف می اومد

از تو فقط یه تل خاک برامون موند

بیا باز هم برام حرف بزن سمیه.......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:4  توسط راحله  | 

چند سال گذشته از اولین باری که دیدمت؟

یادم نیست

تو یادته؟

توی خانه ی تشکل ها بود فکر کنم

چه جسور بودی

چه شاد

چه محکم و قوی

کم کم باهات دوست شدم

دردات اون قدر زیاد بود که باورم نمیشد چطور تحمل میکنی

یادته توی اون روزای سخت چه قدر باهات موندم؟

سمیه

سمیه

باورم نمیشه

باورم نمیشه

تو نمیمیری

هیچ وقت نمیمیری

گفتن فردا بیام میخوان ترو توی خاک بذارن

دارم دیوونه میشم

نه همش دروغه

تو نمیمیری

من فردا چطوری تو چشمای مادرت نگاه کنم

چه قدر درد کشیدی توی زندگیت

کاش یه کم فقط یه کم زندگیت شاد تر بود

خدا.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:41  توسط راحله  | 

برای اینجا بودن نفس کم میارم

یه جای دیگه شاید

بهتون خبر میدم

شاید.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:47  توسط راحله  | 

تو آخرین کسی بودی که ممکن بود معجزه باشه

نا امیدم کردی خدا نا امیدت نکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:46  توسط راحله  | 

خدای من یه معجزه..........
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:19  توسط راحله  | 

امشب رو بهم حق بده به حضورت شک کنم

من حقمه هر  چی تو بگی اما خواهر نه

یکی بیاد بهم بگه این همه بیعدالتی خدا برای چیه؟

اگه بهت شک کنم تقصیر خودته

آهای هنوز خوابیدی؟

به توام میگن خدا!

باهات قهرم.........

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:55  توسط راحله  | 

تولدم مبارک

 

خواستم به مناسبت روز تولد قالب وبلاگمو عوض کنم اما از بس بیریخت بودن که همین بهتره

ممنونم که این همه برای تولدم زحمت کشیدی

حرفهای خصوصی دارم یه دنیا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:26  توسط راحله  | 

بدون شرح

غیرت ایرانی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:39  توسط راحله  | 

تازگی ها کلاس منبت میرم عجیب آرومم میکنه وقتی چوبو دستم میگیرم گذشت زمان رو احساس نمیکنم

اون قدر بهش علاقه مند شدم که از اومدن به اینترنت هم قشنگ تر شده حتی از آهنگ گوش دادن!

تو گفتی باید تغییر کنم اما برای درست شدن یه چیزایی فقط باید دوباره به دنیا اومد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:13  توسط راحله  |