![]() |
![]() |
|
| مالیخولیای یک زن |
|
اتوبوس شلوغه من ایستگاه اول سوار شدم و جایی برای نشستن دارم خیلی احساس خوشبختی میکنم هر چند دقیقه صدای داد چند تا زن بلند میشه که یا بین در گیر کردن یا بچه شون زیر دست و پا داره خفه میشه پسر ی که بلیطا رو جمع می کنه سن وسالی نداره اما بی پروا حرف میزنه وداد میکشه. خانمی که کنارم نشسته یه ده تومنی به پسره میده میگه دیگه ندارم بخدا پولام تموم شده پسره داد میزنه برای لباس خریدن پول داری نداری سی تومن کرایتو بدی و من چشمامو میبندم تا برق النگوهای طلای زنو نبینم و کیف پر پولشو که بعد از رفتن پسره به یه خانمه دیگه نشون میده و میگه من به اینا پول زور نمیدم!! از لحن مغرورش چندشم میشه. سکانس دوم تقریبا" به وسطای مسیر رسیدیم خوابم میاد اما صدای بلند حرف زدن یه زن چرتمو پاره میکنه خب پسرم بگو ببینم یاد گرفتی؟ - به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و بادرود به شهیدانی که با خون خود درخت اسلام را ابیاری کردند بهارفصل زیبایی هاست در بهار درختان از خواب زمستانی... با کنجکاوی پسر را نگاه میکنم 7-8 ساله به نظر مییاد و با ترس جملات را ادا می کنه می ترسه که اشتباه کنه وابروی مامانش جلوی بقیه بره اخه مامانش خیلی به فکر درس ومشق اونه ! مادر اون پسره هم با نگاهش هی میخواد بقیه تا"ییدش کنن و هی میگه من از این بچه بیش تر زحمت میکشم انشاشو مینوسم میدم حفظ کنه و... دلم برای بچه میسوزه چشمامو بیش تر روی هم فشار میدم سکانس اخر دو تا ایستگاه به مقصدم مونده سرگرم دیدن ادمای بیرونم که باز صدای دعوا میپیچه خانمی داد میزنه (مردم خرن دیگه! اگه مردم سوار نشن که این طوری نمیشه مردم خرن که هر چی بلا سرشون مییارن حرف نمیزنن) دیگه صبرم تموم میشه بقیه ی مسیرو با خط 11 گز میکنم ! نتیجه:
پینوشت: 1.میخوام داستان کوتاه کار کنم هر وقت نوشتم اول میزارم اینجا تا بخونید 2.از سرما بیزارم چون پادرد تو توی سرما بیش تر میشه اون وقت من هی توی دلم از خدا میخوام یه کم از دردتو به من بده تا تو راحت تر راه بری و چون خدا جوابی نمیده به التماس و تهدید و قهر کردن دست میزنم اما همه ی درها بروم بستن. دیدن درد کشیدن تو کفاره ی همه ی گناه های بزرگ منه 3.این روزا همش دارم فکر میکنم کاش میشد یکی از دستشوییهامونو به سارا میدادم تا با اون وضعیتش هی نره بالا خونه ی مادر شوهرش برای دستشویی!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:40 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|