![]() |
![]() |
|
| مالیخولیای یک زن |
|
برف مییاد
پاشو میکشه زمین توی کفشش پر شده از اب سردشه زمزمه میکنه :موسپید اخر شدی ای برف تا....................... گریه اش میگیره زانو میزنه کنج دیوار بر دلم باریدی ای افسوس سردشه خیلی سردشه خودش نیست خودش نیست نوره یه ماشین میزنه توی چشمش مهم اینه که گرم باشه بازم زمزمه میکنه ای افسوس بر سر گورم نباریدی ماشین خیلی گرمه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:28 توسط راحله |
|
|
"نفستو حبس کن اگه نفستو حبس کنی میتونی اروم بیای روی آب این جوری نگاه کن " سرشو برگردوند که نبینه به کف استخر نگاه کرد چه قدر دلش میخواست توی دریا بود کاشی های ریز استخر با حرکت اب تکون میخوردند این جا زیادم بد نیست مربی دعواش کرد" پس چرا دقت نمی کنی حالا تو برو " لبخند زد نفسشو حبس کرد و رفت زیرآب مربی فکر کرد" عجب مقاومتی داره اما بی نظمه بازم معلوم نیست کلاهشو چرا در آورده" موهاش روی اب پخش شده بود مربی صداش کرد یهو ترسید برش گردوند پس زیاد بی نظم نیست کلاه توی دهنش بود!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:37 توسط راحله |
|
|
یه روزی دو تا دوست بودند همه چیز خیلی ساده شروع شد با یه جمله (مینا چته؟)
و خیلی جدی دنبال شد هم دیگرو دوست داشتند اون قدر که اگه هم دیگرو نمیدیدن روزشون شب نمی شد اون قدر که وقتی مینا درد داشت راحله از همه ی مسکن ها بیش تر ارومش میکرد گذشت سالها گذشت یکیشون ازدواج کرد اون یکی حضور یه ادم دیگه رو تحمل نکرد و رفت همه چیز تموم شده اما هر شب همدیگرو خواب میبینن میشه گوشیو برداشت و این فاصله رو شکست اما... قرار بود تنهام نذاری نه این که تنها ترم کنی مگه نه؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:31 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|