تبليغاتX
ماه مهر
مالیخولیای یک زن

زیاد منتظر نمونده بودروی صندلی روبروی شومینه نشسته بودکه صداشون اومد. از بچگی از صدای اژیر امبولانس میترسید اونو یاد وقتی میانداخت که مادر...

حالا دوباره این صدا می اومد

اما این بار اماده بودحتی لباس سیاهشو داده بود اتوشویی و بعد عطر زده بود و گذاشته بود ته گنجه

شمع و گلاب و شکر و ارد هم خریده بودو همه رو پنهون کرده بود

سرشو برگردوند حالا یه ملافه ی سفید فاصله شونو مشخص میکرد(این کم ترین فاصله توی این همه سال بود)

تلخ لبخند زد دیگه پدر بخشیده شده بود.

 باید وقتی مهمون ها میان همه جا مرتب باشه توی ذهنش کار ها رو دوباره مرور کرد خونه تکونی  مرتب کردن باغچه کشیدن  اب حوض و ... و شستن ظرف سوپ پدر...

 

 

اون روز عصر هم دستش لرزیده بود مثل هر روز. بعد چشماشو بسته بود و سعی کرده بود به مادر فکر کنه

به شب هایی که مجبور بودن همه ی در ها رو قفل کنن تا مادر نصفه شب بیرون نره .مادر افسردگی گرفته بود و باید همیشه ازش مراقبت میشد اما پدر خسته شد و سیمین جایگزین مادر شد

اون شب باز پدر نبود خواب بود. بلند شد مادر نبود همه جارو گشت رفت توی حیاط مادر روی پشت بوم بود.

گوشاشو گرفت انگار هنوز داشت جیغ میزد:مادر...

دستش لرزید دارو ریخت توی سوپ پدر

خیلی وقت بود این کارو می کرد کم کم سمو توی سوپ پدر می ریخت تا مشخص نباشه مرگ پدر از مسمومیت بوده ...

 

 

حالا دیگه پدر اون جا نبود تا مثل یه مجسمه زل بزنه به عکس مادر

پرده رو کنار زد .صورت متلاشی شده ی مادر هنوز اون جا ریخته بود. عقش گرفت پرده رو انداخت

روی تخت دراز کشید

 

 

داشت جیغ میزد از خواب پرید دستشو دراز کرد تا لیوان اب رو از پاتختی برداره اما لیوان اب نبود سردش بود...

یادش اومد دیگه پدر نیست تا نصفه شب براش اب بیاره و پتو روش بکشه تا سرما نخوره...

زانوهاشو بغل کرد چه قدر خسته بود صدای هق هق اتاقو پر کرد

سرشو بلند کرد عکس مادر و پدر روی میز ارایش بود

لبخند زد

هنوز یه مقدار دارو براش مونده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:39  توسط راحله | 

دلش خرمالو میخواد تا باطعم گسش  دهن زن همسایه رو جمع کنه...

- آقا خرمالو کیلویی چنده؟

مرد خیره نگاش میکنه: ۷۰۰ تومن!

سرشو پایین میاندازه

لبخند مرد کثیف میشه : برای شما تخفیف داریم

دور میشه

(حرف  های زن همسایه این قدر ها هم تلخ نیست!!) خنده ش میگیره

یه پسر از کنارش رد میشه وباز هم...

گریه ش میگیره... 

پسره زمزمه میکنه: چه چشایی داری تو دختر!!

میخواد داد بزنه

اما...

 

شب هوا سرده گوشه ی انباری کز کرده زن همسایه داره باز میناله که اون هرزه س

بغضش میگیره...

-گفته بودی دوستم داری درسته یه بار گفتی اما من باور کردم حتی وقتی ولم کردی و رفتی یه شهر دیگه من شک نکردم به حرفت حالا اومدم این جا دنبال تو

 

توی دو راهی مونده  میخواد وقتی میره پیشش خوشگل باشه اما اگه حالا حالا ها پیداش نکنه ...

اون همین جوری هم دوستش داره  اون میفهمه  

کبریتو روشن میکنه گرمش میشه

چشماش بیش تر گرم میشه

بوی کله پاچه انباری روبرمیداره

فکر میکنه(دیگه زن همسایه بهش نمیگه هرزه)

دیگه چشماش خوشگل نیست...

 

 

پای در وارفت

بهش گفته بود: من ازدواج کردم برای چی اومدی ؟ به خانوادت چی گفتی؟

برو اگه زنم ترو ببینه منو میکشه دیگه نیااین جا...

یه صدای زنونه از توی خونه شنیده میشه :ناصر کیه؟

هیچ کی گداس!

و در بسته میشه...

 

 

خیلی سردشه

گوشه ی انباری مچاله شده

کبریت رو روشن میکنه

دیگه زن همسایه هیچی راجع به اون نمیگه

بوی گوشت سوخته انباری رو پر میکنه...

 

 

 

این داستان واقعی بود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 9:58  توسط راحله |