تبليغاتX
ماه مهر
مالیخولیای یک زن

من شعر نمیگم اما اینو همین چند لحظه پیش شعریدم!

 

قبلا"ها گاهی شعر هایی می...

اما خیلی ها بهم گفتن استعدادشو ندارم

شما تحملش کنید!

به رسم هم کلامی! 

 

 

 

 

 

 

این پایین هم خدا پیدا میشود...

از پژو پرشیایتان پیاده شوید آقا!

 

_چیزی گم کرده اید خانم؟

نه! من کي گفتم دفتر شعرم را گم کرده ام؟

 

دورتر که میشوی بیش تر دوستت دارم

و شاید اگر بروی

مجنون شوم!

_خانم ها  مجنون نمیشوند !

 

قبول

فقط کاش خدا کمی نزدیک تر بود!

تا بالای جو با بادبادک میشود رفت آقا؟

خدا از اکسیژن نفسش بند می آید ...

 

مادر میگفت خدا از رگ گردن نزدیک تر است

شاید فقط از رگ گردن نزدیک تر باشد!

وقتی رگ دستم را زدم

خدا نبود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:29  توسط راحله |