![]() |
![]() |
|
| مالیخولیای یک زن |
|
سلام قرار نبود این قدرزود اتفاق بیفته همیشه زودتر از اون چیزی که فکر می کنی اتفاق میافته دارم میرم و این بازی داره تموم میشه نفس که نکشی مرگت قابل باورتره این که چرا دارم میرم و کجا دارم میرم دلیلش این قدر مسخره س که نگفتنش بهتره شاید یه روزی یه جای دیگه دوباره شروع کردم باید رفت... از همتون ممنونم که اومدید و خوندید و نظر دادید... خیلی حرف ها رو نمیشه گفت خودت خوب میدونی فقط غمش یه جاست ! این حرف های نگفته بزرگت که نمیکنه هیچ .... یه روزی به خودت نگاه میکنی و از این همه در جا زدن تعجب میکنی فقط دلت به یه چیز خوشه اختیار طناب دست خودته! و این که نمیخوام اینو بگم اما قرار نبود قرار نبود ابن قدر دنیا تلخ باشه... و یه چیز خصوصی(منّتی نیست ها! من برای تو از چشم هام هم میگذرم توباش دنیا نبود مهم نیست اشتباه که میکنی باید تاوانشو بدی دارم تاوان میدم به قیمت بودن تو) دارم تمام میشوم این دست آخری *-اگه باز وبلاگی راه افتاد خبرتون نمیکنم *-تا نیاز به نوشتن پیدا نکنم دیگه نمینویسم *-دلم میخواد یه جیغ بزنم تا دیوارها ی خونه دست از این همه تظاهر بردارند *-ذهنم خیلی آشفته س مثل حرفام شاید هم حرفام مثل... *-دلم نمیخواد برم *-خیلی خسته ام *-من کلاغی را دیدم که حسرت تنهایی مرا داشت *ـ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:44 توسط راحله |
|
|
بی ربط ...
۱. آسان به دست آمدم تو خواستی ،آمدم
۲.آسان تمام میشوم تو نمی خواهی ،می روم
۳.تو اگر دوست میخواهی ، مرا اهلی کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:3 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|