![]() |
![]() |
|
| مالیخولیای یک زن |
|
صداش که میکنی خودشو گم میکنه
المیترا المیرا میترا سمیرا مینا مونا... دو اسمه بودن چیز بدیه ـاسم کوچکم را دوست ندارم تنها زمانی که تو صدایم میکنی زیباترین اسم دنیا میشود ـ وقتی چند تا اسم داری چند نفر میشی با یکی مودب و متین بایکی احمق با یکی عاشق و با یکی تنها... خدا این همه اسم داره اسم تنهاییش کدومه (خسته نمیشه ؟ اون بالا نشسته هی با دونه های تسبیحش گناه منو میشمره ) کاش یه روز روی زمین زندگی میکرد همش هی فکر میکنم اگه می اومد و میدید زمین چه قدر دلگیره اونم یه وبلاگ میزد تا یادم نرفته بگم فرقی نمیکنه آب لجن یه جوب کثیف باشه یا آب شفاف یه اقیانوس بزرگ یا صدای آبشار آهنگ موبایلت همش بهت آرامش میده فرق نمیکنه راحله باشی یا ... آخرش رفتنه پی نوشت: شعر شاملو بود اما همین قدرش یادم مونده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:28 توسط راحله |
|
|
وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره قهر تو تلخی زندونو به یادم میره من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه
الکی:کاش نمیگفتی به درد نزدیک می میشم و باز نمیزاری... یه روز صبح خدا خوابش برد من ترو پیدا کردم حالا بیداره لالایی بلد نیستی ؟ آهای آقا! منم راحله ی تو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:38 توسط راحله |
|
|
آسمون داره باز میشه همه ی نخوابیدن های دیشبش پشت پلک هاش جمع شده و چشماشو از درد فشار میده . پاهاش روی سنگفرش پارک کشیده میشه یه کلاغ داره آواز میخونه فکر میکنه "کلاغه خیال میکنه قشنگ ترین صدای دنیارو داره " خنده ش میگیره از سر بیکاری یه خمیازه میکشه توی ذهنش آدم هایی رو که باید امروز بهشون زنگ بزنه لیست میکنه ( سلام خوبی سال نومبارک ...) سعید، رضا، مادر بزرگ، مهشید خنده ش میگیره خیلی قبل ترها اولین کسی که باید بهش سال نو رو تبریک میگفت مهشید بود خمیازه ولش نمیکنه فکرمیکنه یه چای داغ چه حالی میده تا بوفه ی پارک با یه پاکت خالی سیگار بازی میکنه بوفه بسته س فکر میکنه حتما الان فروشنده ش داره با خوانواده ش عید دیدنی میره ، شاید هم الان خواب باشه ساعتشو که نگاه میکنه باز خواب پشت چشماش جمع میشه ساعت 8 صبحه اول فروردین اشکو شو زود پاک میکنه همیشه وقتی خمیازه میکشه اشکش میاد میترسه بقیه فکر کنن داره گریه میکنه اما توی پارک هیچ کسی نیست برمیگرده بره که یه صدا میشنوه یه کم جلوتر روبروی حوض وسط پارک مرد فروشنده نشسته قبلا چند باری با هم حرف زدند مرد میشناسدش میشینه کنار مرد سیگارو که از مرد میگیره گرمای دلنشینی خوابو دوباره به یادش میاره سیگارش که تموم میشه بلند میشه از مرد میپرسه :کجا تلفن سکه ای پیدا میشه؟ مرد بی حوصله میگه : تا حالا به کسی زنگ نزده که بلد باشه. راه که میافته یه بار دیگه لیست تلفن هاشو میشمره سعید ، رضا ، مادر بزرگ ، مهشید سکه ها رو از جیبش بیرون میاره 3 تا سکه بیش تر نداره فکر میکنه برگرده از مرد بگیره اما یادش میاد اون به کسی زنگ نمیزنه که سکه داشته باشه باجه ی زرد رو که از دور میبینه انگار پاهاش خستگی یادشون میاد گز گز میکنن فکر میکنه خدا کنه هیچ کس نباشه تا راحت بره خونه بخوابه یه بار دیگه به سکه هاش نگاه میکنه هیچ کس گوشیو برنمیداره هنوز3 تا سکه داره یه بار دیگه فکر میکنه تا مطمئن شه به همه زنگ زده سعید رضا مادر بزرگ ... چشماش میسوزه نمیتونه این همه راهو پیاده برگرده فکر میکنه با پولی که داره میتونه بیش تر راهو با ماشین بره اگه سکه ها رو بزاره روشون همه ی راهو میتونه با ماشین بره خمیازه میکشه اشکشوکه پاک میکنه برای اولین ماشین دستشو بلند میکنه مستقیم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 13:45 توسط راحله |
|
|
سلام
دیشب نه پریشب یه خواب بد دیدم خواب دیدم یه چشمم پاره شده و من هی از این دکتر به اون دکتر سرگردونم آخرش قرار شد چشم چپمو تخلیه کنن تا به اون یکی چشمم آسیب نزنه اون قدر واقعی بود که داشتم خفه میشدم زندگی ماها با همه ی ادا و اصول هاش به هیچ بنده اینو از اون خواب فهمیدم توی خوای هی فکر میکردم حالا آقای همسر منو ول میکنه میره حالا مردم با من چه طوری برخورد میکنن و... امروز یه کاری کردم یه نخ سیاه بستم انگشتم تا از این به بعد آدم باشم و دل کسی رو نشکونم بهم نخندید هی یادم میره آدم باشم شیطون کوچولوی درون من بزرگتر از فرشته هس! دیگه چیزی به ذهنم نمیاد تا بعد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:57 توسط راحله |
|
|
سلام
به مناسبت سال نو یه خبر خوب!!!! دارم من برگشتم... فعلا فقط همین یه چیز دیگه میخوام پوست عوض کنم میشه راهنماییم کنید؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 14:35 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|