تبليغاتX
ماه مهر
مالیخولیای یک زن

 

- زندگی یکنواختی دارم من مرغ ها را شکار میکنم و آدم ها مرا . همه ی مرغ ها عین همند و همه ی آدم ها هم عین همند . این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند . اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار که زندگی ام  را چراغان کرده باشی . آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر  صدای پای دیگری فرق میکند صدای پای دیگران مرا وادار میکند توی هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام بیرون میکشد . تازه نگاه کن آن جا آن گندم زار را می بینی ؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است . پس گندم زارهم مرا یاد چیزی نمی اندازد . اسباب تأسف است . اما تو موهایت رنگ طلاست . پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود ! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که توی گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت...

 

 

- آدم فقط از چیز هایی که اهلی میکند می تواند سر در بیاورد . آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیز ها وقت ندارند . همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست .... تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !

 

- آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده

 

ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی . تو مسئول گلت هستی ...

شهریار کوچولو برای این که یادش بماند تکرار کرد :- من مسئول گلم هستم .

 

 

پی نوشت:

1-شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری ،ترجمه ی احمد شاملو

2- اگه بچه که بودم یکی برام اینو می خوند شاید حالا این قدر وابسته ی این کتاب نمیشدم

3-تکرار داره ملال آورمیشه

4-ازت برای همه ی مهربونیات ممنونم

5- از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:44  توسط راحله |