![]() |
![]() |
|
| مالیخولیای یک زن |
|
همین طوری وقتی اینودیدم نشستم و گریه کردم
از این که این جا بدنیا اومدم از این که نگاه به یه انسان میتونه این قدر وحشیانه باشه همسر میگه: اون ور قضیه رو هم نگاه کن چیزایی مثل مهریه و این که مثلا یه خانم اجباری در انجام کار خونه نداره و... همه ی اینا به کنار این نگاه نصفه نیمه به من عذاب آوره من هستم سنگسار کثیف ترین راه کشتن یه انسانه هنوزم دلم میخواد بشینم و گریه کنم....
۲. ( انتظار ۶۰ ساله به پایان رسید. تیم ملی ملی بسکتبال ایران در سایه مهرورزی دولت نهم !!!!!!! به المپیک راه یافت ) عین جمله ی یکی از پلاکاردهای استقبال از بسکتبالیست ها در فرودگاه امام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:30 توسط راحله |
|
|
فصل معجزه ها خیلی وقته گذشته....
چرا زمستون نمیاد؟ دلم یه خواب زمستونی می خواد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:6 توسط راحله |
|
|
چند وقت قبل یه بازی راه افتاده بود که وبلاگ نویس ها آرزوهاشونو مینوشتن
من ازطرف کسی دعوت نشدم دلم خواست امروز بنویسمشون (همین طوری) ۱. دلم یه خواب عمیق میخواد . عمیق و طولانی شاید ۱۰۰ سال دوست دارم وقتی بیدار میشم هیچ کسی رو نشناسم دلم میخواد دنیا عوض شده باشه ۲. دوست دارم بمیرم و بعد توی یه جسم دیگه متولد بشم مثل ... ۳. دلم میخواد سل بگیرم بعد هی سرفه هی سرفه ....مرطوب و وحشی . انگار با سرفه هات همه ی دل و روده ت داره بیرون می ریزه ۴.دلم می خواد همه ی دنیا رو ببینم کاش این دنیا یه کم کوچیک تر بود ! ۵. ... یه چیزی تازگی ها فهمیدم همتون حتمآ (خیلی دور خیلی نزدیک ) رو دیدید دوستای این دنیای مجازی مثل ستاره ها میمونن اون قدر نزدیکنن که از درد هایی که به نزدیک ترین دوستت هم نمیگی خبر دارن و اون قدر دورن که اگه توی خیابون از کنارشون رد شی ترو نمیشناسن. یه جای کار داره می لنگه تو که خیلی خوبی منم که بد نیستم چرا دنیامون سیاه میشه گاهی؟ کلی با خودم کلنجار رفتم که اینارو این جا بنویسم خنده داره آدم از وبلاگ خودش خجالت بکشه که بخواد حرف از خودش بزنه؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط راحله |
|
|
از شلوغی بیزاره ، دلش یه اتاق می خواد . یه اتاق با دیوار های سفید ِ سفید ، یه میز تحریر سفید ، یه قفسه ی کتاب سفید با یه عالمه کتاب با جلد سفید و یه لباس سفید ( لباس سفید عروسی ) مادر خندید : سفید بخت بشی دخترم . مرد آروم زمزمه کرد : قربون دستای سفیدت برم . همه رفتن . همه جا آرومه به مرد نگاه میکنه روی تخت نشسته داره سیگار می کشه . مرد می خنده : لباستو عوض نمی کنی عروس خانم؟ به لباس خواب توی کمد نگاه میکنه بلنده و سفید بدون هیچ نقشی حتی .. کنار مرد دراز میکشه چشماشو می بنده به یه چیز سفید فکر می کنه مثل یه اتاق سفید ، مثل یه میز تحریر سفید مثل یه کفن سفید... پی نوشت : 1.زاییده ی لحظه س سخت نگیرید 2. برای فرزانه:
نمیشناسمش ، ندیدمش یه وبلاگه ، یه صفحه که هر روز آپ میشه هر روز بهش سر میزنم هر روز میخونمش حتی اگه هیچ وقت این جا نیاد . میدونم از دست دادن آقا جون زخم عمیق زندگیشه میدونم خیلی مقاومه ، خیلی تنهاس ...
منو یاد این میاندازه : وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...
خود آگاهیش و قدرتش و مقاومتش و اراده ش برام تحسین بر انگیزه نمیشناسمش ندیدمش اما هر روز می خونمش هر روز... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:51 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|